کوتاه اما خواندنی
صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميمت حزن مي دويد.
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است.
كسي نيست بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
سهراب سپهري
ستاره ها
گفتند: ستاره را نمي توان چيد.
و آنان كه باور كردند،
براي چيدن ستاره
حتي
دست دراز نكردند.
اما باور كن
كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره
دست يازيدم
و هر چند دستانم تهي ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد.
ستاره هاي درونت را در شب چشمانت رها ساز ،
و باور كن
عشق را هدفي نيست؛
آن چنان كه به دست آيد،
در آغوش جاي گيرد ،
و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند.
باور كن كه
عشق
خود همه چيز است. . .
ماهنامه موفقيت - شماره 61
دریا گنجینه عشق وکرامت
ماهي وار در درون درياي رحمت مي زي اند
نانشان دريا جامشان دريا بسترشان دريا خوابشان دريا بيداري شان در دريا و گلزارشان دريا
و هرچه غير درياست ايشان را عذاب است تا دريا هست هستند.
********
نيستي را بگير و در بحر نيستي شنا مي كن
كه اول نيستي بود . آخر هم نيستي خواهد بود
هستي در ميان مستعار است . هستي شاخي
است از باغ نيستي و كفي است از آن آب دريا ،
از اين كف ببايد خود را گذرانيدن از عشق و در آب نيستي پيوستن.
‹‹صور خيال سلطان ولد››
و معلم درياست درياي بي ريا، مي نشيند در مغزهاي كوچك، مي آفريند خاطره ها، خاطره هايي از پاكي، زيبايي ها ، آن قدر زياد كه مغزهاي كوچك بزرگ مي شوند.
مدرسه عشق
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفرينندة ماست
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
وبه خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودايي ست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايت بكند
و به جز از ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند
از كتاب تاريخ جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد : هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن
و برگشتن را از قله كوه
وعبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم :
عدل، آزادي، قانون، شادي
امتحاني بشود
كه بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست.
تمام مردم جهان چيزي دارند كه به خاطر آن سزاوار ستايش باشند. ستايشها نشانگر ادراك هستند. در خلوت خويش انسانهايي عالي هستيم، و هيچ كس از ديگري بهتر نيست. نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموز و عظمت خودت را نيز بنگر
از كتاب: نامه هاي عاشقانه
جبران خلیل جبران
**********************
گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو
تا بدان جا برمت كه مي خواهي.
زورقي توانا
به تحمل باري كه بر دوش داري،
زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه كه ناآرام باشي
يا متلاطم باشد
دريايي كه در آن مي راني.
از كتاب: همچون كوچه اي بي انتها
مارگوت بيكل Margut Bickel
ترجمه احمد شاملو
*************************
و در آخر:
تا زنده ایم باور کنیم طراوت نیکی را
و همسایه دریا بودن را
شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم
او (پيامبر) گفت:
هيچ كس نمي تواند چيزي را بر شما آشكار كند مگر آنچه را كه در سحرگاه دانش شما نيم خفته بوده باشد.
آموزگاري كه در سايه معبد در ميان شاگردانش راه مي رود از دانش خود چيزي به آنها نمي دهد .از ايمان خود و از مهر خود مي دهد.
اگر به راستي دانا باشد از شما نمي خواهد كه به خانه دانش او درآييد. شما را به آستانه ذهن شما راهبري مي كند.
زيرا كه بينش يك فرد بال هاي خود را به ديگري نمي دهد.
و همان گونه كه يكايك شما در دانش خداوند تنها هستيد يكايك شما در دانش خود از خداوند تنها خواهيد بود!
(و من چه خوش شانس هستم كه در زندگي ام چنين آموزگار دانايي دارم. از اينكه هستي ممنونم )
از جبران خليل جبران كتاب پيامبر