باران آرام خود را به شیشه می زند،باز اندیشه ام را به بازی گرفته است.باز مرا تا گذشته ای دور برده است ،یاردیگر خود را کودکی می یابم ناآرام که در پی یافتن خواب وآرامش عروسک خود را جستجو می کند؛عروسکی که به خود تنگ بفشارمش تا خواب مرا دریابد.

عروسکم را یافتم ولی آرامشی را که در پی آن بودم نیافتم.

با خود اندیشیدم حتماکودکی خود را گم کرده ام که عروسکم به من آرامش نمی بخشد؟

آری امروز دوباره جستن را آغاز کرده ام تا کودکی ام را باز یابم چرا که بودن عروسکم به تنهایی بی فایده است.

فردا شاید آرامش ،کودکی و عروسکم را با هم داشته باشم تا بالبخندی به انتظار لحظات نیامده بنشینم واز لحظات در گذر لذت ببرم.شاید...........

زندگی زیبایی بی منتهایی است که دریافت آن اندیشه ی بودن و زیستن رادر فرد قویتر می کند وتلاش برای ساختن را معنی می بخشد.

عشق یعنی تلالو ذات حق در لحظه،عشق یعنی بودن و مبارزه کردن،عشق یعنی سازنده بودن وعشق یعنی رشد یافتن تارسیدن به او که خود،"عشق"است.

معلمی یعنی دیدن، لمس کردن،لذت بردن از آموختن وآموزش،ایثارومهربانی،مهر ورزیدن ورشد تا عالی ترین مراتب انسانی.